فکرش را می کردم
چمدان بردارم و دور شوم
اصلا نباشم دیگر !
بروم جایی پایِ شمعدانی هایم بمانم
بروم جایی کنارِ اقاقی ها آواز بخوانم
بروم لبخندم را ببخشم به خورشید اصلا
بروم و نباشم و نبینم
بروم و نگذارم بمیرد امید
فکرش را می کردم
بروم جایی کنارِ خدا بنشینم
برایتان همه جا را پر از عطرِ تا همیشه کنارِ هم بودن بپاشم !
فکرش را می کردم
نباشم و تو بمانی
بمانی در دل
بمانی در باورِی پاک
سهراب راست می گفت شاید
باید امشب چمدانی را -
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند -
من باید بروم اما
شما بمانید
بمانید و عاشق شوید
بمانید و امید باشید
بمانید و باور کنید با هم بودن
با هم دلی کنار هم ماندن
تمامِ دنیاست
تمامِ خوبیست